درباره وبلاگ

وقتی از من پرسیدند آیا اشکی برای ندامت نداری ؟ با غروری شکسته گفتم:
می خواهم با تو سخنی بگویم و به تو گفتم که خواهان دیدار با تو هستم، اما تو حتی
در لحظه ی دیدار نپرسیدی سخنت چیست و آسوده از کنار من گذشتی آنگاه
فریاد بلندی زدم و گفتم:
وقتی از تو جدا شدم در لحظه ی دیدار اشکی نریختم زیرا تمام
اشکهایم را برای به دست آوردنت ریختم و اشکهایم همه یخ
شدند با حرف نگفته ی خود و سکوت تو
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
بی وفا
بی سبب در کنج قلبم جا گرفتی بی وفا
مردم از هجر تو و درد و غم وجور و جفا
قبله ام بودی تو را کردم عبادت روز و شب
غافل از یوم الحساب و بی خبر از کار رب
ناز نینا چون شراب وقت صبحی توی جام
عالمی انداخته ای از بوی مشکینت به دام
زندگی پوچ است و بی حاصل چو دودی در هوا
وقتی که باشم من و تو در زمین از هم سوا
در فراقت کاخ رویا ساخته بودم بیشمار
اندر این قصر و خیال بودی برایم مثل مار
آنقدر نیشت زدی بر قلب پاک و خسته ام
از عالمی شک دارم و باب دلم را بسته ام
گه برایم آرشی قلبم گرفتی را هدف
گه برایم چون دری باید بگردم در صدف
روز گاری بی تو این دنیای فانی
شعر بی تو بودن و درد و غم و از بر کنم
این جهان ارزش ندارد این چنین خارم کنی
همچو مجنون در غم و غصه گرفتارم کنی
نوشته شده توسط پریسا در یکشنبه 1387/03/05 ساعت 12:15 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
گفتمش بي تو چه بايد کردن عکس رخساره ماهش را داد گفتمش مونس شبهايم کو ؟؟؟ تاري از زلف سياهش را داد وقت رفتن همه را بوسيد و با من از دور نگاهش را داد يادگاري به همه داد به من؟ انتظار سر راهش را داد
؟؟؟گفتمش؟؟؟
نوشته شده توسط پریسا در یکشنبه 1387/03/05 ساعت 12:10 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط پریسا در دوشنبه 1386/05/15 ساعت 5:3 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
گفتم: تو شيرين مني...
گفتا: تو فرهادي مگر؟...
گفتم: خرابت مي شوم...
گفتا: تو آبادي مگر؟...
گفتم: ندادي دل به من...
گفتا:تو جان دادي مگر؟...
گفتم: ز كويت مي روم...
گفتا: تو آزادي مگر؟...
گفتم: فراموشم نكن...
گفتا: تو در يادي مگر؟
نوشته شده توسط پریسا در دوشنبه 1386/05/15 ساعت 4:57 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
پسرک خیلی سردش بود. یادش نمی اومد تا بحال همچین برفی دیده باشه بی هدف تو پارک قدم می زد وسعی می کرد خودش رو گرم کنه
تا اینکه ادم برفی رو دید.... یه ادم برفی سفید با دستانی از شاخه های درخت ......
ادم برفی دید پسرک از سرما میلرزد. ادم برفی دستان خود را دوست میداشت اما دلش تاب نیاورد پس دستان چوبین خود را به پسرک داد
تا خود را گرم کند....
_______
وقت رفتن پسرک خواست چیزی به ادم برفی هدیه کنه اخه اون دستانش را به او هدیه داده بود اما پسرک چیزی نداشت به اون بده پس
تکه ای از قلبش رو کند وبه ادم برفی داد.....
فردا صبح برفها هنوز روی زمین بودند اما کسی ادم برفی مهربون رو ندید....................
نوشته شده توسط پریسا در دوشنبه 1386/05/15 ساعت 4:37 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
زیر بارون گریه کردم که نبینی که نبینی که نبینی گریه هام و
نشنوی بغض صدام و نبینی شکستنام و
تو خیابون تک و تنها راه میافتم که نگی که نگی دوست ندارم
نگی باورت ندارم
نگی که تنهات میذارم
نمیخواستم که بدونی از دوریت دلم میگیره
سرده گونه های خیسم وقتی که بارون میگیره
یادته بهت میگفتم نری و تنهام نذاری
گفتی رسم روزگاری مونده یه قاب خالی
وقتی بغضم شکست و زیر بارون گریه کردم
نمیخواستم که بدونی هنوزم عاشقت هستم
چشمام و به دنیا بستم هنوز هم به پات نشستم
هنوزم عاشقت هستم
به همون چشای معصوم به همون قلب شکسته
به خدا قسم که قلبم پای عشق تو نشسته
به همون دستای گرمت به نگاه مهربونت
از رو اجبراره که میرم و قلبم و ازت میگیرم
میرم و تنهات میذارم تو گذشته هام میمونم
میدونی وقتی که رفتی ندیدی که بیقرارم
از همون روزای رفته من هنوز خبر ندارم
میدونی وقتی که رفتی ندیدی که بی قرارم
از همون روزای رفته من هنوز خبر ندارم
دست تکون میدم و میرم جلوی چشات میمیرم
میرم و تنهات میذارم خداحافظت رو میگم
نوشته شده توسط پریسا در چهارشنبه 1386/04/27 ساعت 9:35 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت