درباره وبلاگ

وقتی از من پرسیدند آیا اشکی برای ندامت نداری ؟ با غروری شکسته گفتم:
می خواهم با تو سخنی بگویم و به تو گفتم که خواهان دیدار با تو هستم، اما تو حتی
در لحظه ی دیدار نپرسیدی سخنت چیست و آسوده از کنار من گذشتی آنگاه
فریاد بلندی زدم و گفتم:
وقتی از تو جدا شدم در لحظه ی دیدار اشکی نریختم زیرا تمام
اشکهایم را برای به دست آوردنت ریختم و اشکهایم همه یخ
شدند با حرف نگفته ی خود و سکوت تو
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
اگه يه روز من مردم و تو منو دوست داشتي پنجشنبه ها بيا مزارم گل سرخي را رو قبرم بزار تا هميشه اون گل رو که بهت داده بودم به خاطر بيارم....ولي....اگه تو مردي....من فقط يكبار... ميام مزارت..ميام و اون دسته گل سفيد مريم رو که با خون خودم سرخش کردم برات هديه ميکنم و عاشقانه کنارت جون ميدم تا بدوني هيچ وقت تنها نيستی
تي !
نوشته شده توسط پریسا در دوشنبه 1385/10/25 ساعت 10:22 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت